|
 |
آرشیو
ماهانه |
|
|
|
|
 |
لینک دوستان |
|
|
حرفه ای ترین قالب های وبلاگ
سکوت سرد"دختر یخی"
والاترین صفت خداوند عشق است
رزصورتی
**رزصورتی**
رنگین کمان 2
ویرانه دل
کیمیا
"ReadMe_kimia"
.•*´¨`ღ اقلیم عشق ღ´¨`*•.
سوته دلان
سوپر مارکت (پریسا )
تندیس
نوجوانان(شكوفه)
ღ آسمان عشق ღ
دختر تنها
قر و قاطی با طعم عشقولانه
--- بزرگترین منبع عکس ---
غروب آرزوها
من قصه گوی غریبم
فارسی نوین
کافه دانشجو
** بزرگترین مرجع موزیک ایران **
دانلود فیلم با لینک مستقیم
اشــکنــان آنــلـایـن
+++مرجع دانلود کتابهای الکترونیکی+++
پرشین موزیک
:: گـــالری عكســـهای داغ هالیــوودی ::
برنامه های جدید 2010
اراک ادز ،درج آگهی رایگان
جدیدترین سایت تحقیقات ومقالات ورزشی
$$ آموزش پولدار شدن $$
از همه جا از همه رنگ
(((دانلود RAP وفیلم و...)))
سایت تفریحی تک محفل
: وبلاگ جامع خبررسانی
:: شکلک جدید ::
مرجع دانلود
فروشگاه زاگرس شاپ
قدرتمند ترین سایت دانلود موزیک ایرانیان
"بزرگترین مرجع دانلود ایرانیان"
دفتر شعر و ترانه همنفس
بروزترین سایت دانلود آهنگ
₪ بزرگترین وب سایت تفریحی +18 ₪
* نازترین عکس ها و لینک ها *
بهترین سایت مدل لباس ایرونی
"پربیننده ترین مرجع اطلاع رسانی در ایران"
معمار سرنوشت خود باشید
"بهترین سایت دانلود نرم افزار"
آموزش, 5 گیگ رایگان , دانلود فیلم2009
**خفن30تی:17+بیان تو**
دانلود جدیدترین موزیکها و نرم افزارها
درج اگهی رایگان راهنمای نیازمندی ها
بروز ترین وبسایت دانلود نرم افزار
« دانلود فور یور»
دانلود جدید ترین نرم افزارها
سرگرمی
علمی,کتاب,مجله,مقاله,خبری,برنامه,جزوه,هک
هر چی بخوای پیدا میشه
اشکنان آنلاین
۞۞۞ عكسهای باحااااااااااااااااال از همه چیز و همه جا ۞۞۞
موسسه ی افق علم (سمپاد سیتی)
تالار گفتمان دید و بازدید
شیر مرغ تا جون آدمی زاد
عکس های لــو رفتــه از دختران و بازیگران ایرانی
مدل لباس,ارایش و جدیدترین فشنها
پایگاه خبری بیا تو اس اس
- ->ساوالان دانلود
BaNamak.Net تفریح و سرگرمی
رودان نیوز
₪₪تفریح و دانلود و آموزش₪₪
ادیت ساکر 2009
۞۩ پیشرفت ۩۞
=لینك باكس هوشمند تاپ كلیك=
جزیره موبایل
با کلاس ترین سایت موبایل
توپ پاتوق
"دانلود آهنگ عکس فیلم ایرانی و خارجی"
گالری عکس
راستگو
بزرگترین کلبه عشقولانه
| |
| |
.::
لیست کامل لینکستان ::. | |
|
|
|
 |
لوگوی دوستان |
|
|
|
|
 |
آمار بازدید |
|
|
|
|
|
 |
www.neginpc.com |
|
|
|
|
 |
یک خاطره: نامزد خوشگل من! |
|
|
مرتبط با :
داستان
اسفند 1364
تهران – بیمارستان آیت الله طالقانی
بعد از مجروحیت در عملیات والفجر 8
یکی از پرستارهای بخش، با بقیه خیلی فرق داشت. حدودا 17 سال سن داشت و
آنطور که خودش میگفت، از خانوادهای پولدار و بالاشهری بود. همواره
آرایش غلیظی میکرد و با ناخنهای بلند لاکزده میآمد و ما را پانسمان
میکرد. با وجودی که از نظر من و امثال من، بدحجاب و ناجور بود، ولی برای
مجروحها و جانبازها احترام بسیاری قائل بود و از جان و دل برایشان کار
میکرد. با وجود مدبالا بودنش، برای هماتاقی شیرازی من لگن میآورد و پس
از دستشویی، بدن او را میشست و تر و خشک میکرد.
یکی از روزها من در اتاق مجروحین فک و دندان بودم که ناهار آوردند. گفتم که
غذای من را هم همین جا بدهند، ولی آن خانم پرستار مخالفت کرد و گفت: تو
بهتره بری اتاق خودت غذا بخوری ... اینجا برات خوب نیست.
با این حرف او، حساسیتم بیشتر شد و خواستم که آنجا غذا بخورم، ولی او
شدیدا مخالفت کرد. دست آخر فقط اجازه داد که برای چند دقیقه موقع غذا خوردن
آنها، در اتاقشان باشم، ولی غذایم را در اتاق خودم بخورم. واویلایی بود.
پرستار راست میگفت. بدجوری چندشم شد. آنقدر هورت میکشیدند و شلپ و شولوپ
میکردند که تحملش برای من سخت بود، ولی همان خانم پرستار بالاشهری، با
عشق و علاقهی بسیار، به بعضی از آنها که دستشان هم مجروح بود، غذا میداد
و غذا را که غالبا سوپ بود، داخل دهانشان میریخت.
یکی از روزها، محسن - از
بچههای تند و مقدسمآب محلمان - همراه بقیه به ملاقات من آمده بود. همان
زمان آن پرستار خوشتیپ! هم داشت دست من را پانسمان میکرد. خیلی مؤدب و
با احترام، خطاب به محسن که آن¬طرف تخت و کنار کمد بود، گفت:
- میبخشید برادر ... لطفا اون قیچی رو به من بدین ...
محسن که میخواست به چهرهی آرایش کرده و بدحجاب او نگاه نکند، رویش را کرد
آن طرف و قیچی را پرت کرد طرف پرستار. هم پرستار و هم بچهها از این کار
محسن ناراحت شدند. دستم را که پانسمان کرد، با قیافهای سرخ از عصبانیت،
اتاق را ترک کرد و رفت. وقتی به محسن گفتم که چرا اینجوری برخورد کردی؟ او
که با احترام با تو حرف زد، گفت:
- اون غلط کرد... مگه قیافهشو نمیبینی؟ فکر میکنه اومده عروسی باباش ...
اصلا انگار نه انگار اینجا اتاق مجروحین و جانبازاست ... اینا رفتهان
داغون شدهان که این آشغال اینجوری خودش رو آرایش کنه؟
هر چه گفتم که این راهش نیست، نپذیرفت و همچنان بدتر پشت سر او اهانت
میکرد و القاب زشت نثارش کرد. حرکت محسن آنقدر بد بود که یکی دو روز از
آن پرستار خبری نشد و شخص دیگری جای او برای پانسمان ما آمد. رفتم دم بخش
پرستاری که رویش را کرد آن طرف. هرطوری بود، از او عذرخواهی کردم که با
ناراحتی و بغض گفت:
- من روزی چند بار با پدرم دعوا دارم که بهم میگه آخه دختر، تو مگه
دیوونهای که با این سن و سال و این تیپت، میری مجروحینی رو که کلی از
خودت بزرگترن، تر و خشک میکنی و زیرشون لگن میذاری و میشوریشون؟
بخشهای دیگه التماسم میکنند که من برم اونجاها، ولی من گفتم که فقط و
فقط میخوام در اینجا خدمت کنم. من اینجا و این موقعیت ارزشمند رو با هیچ
جا عوض نمیکنم. من افتخار میکنم که جانباز رو تمیز کنم. برای من اینا
پاکترین آدمای روی زمین هستند ... اونوقت رفیق شما با من اونجوری برخورد
میکنه. مگه من بهش بی احترامی کردم یا حرف بدی زدم؟
هرطوری بود عذرخواهی کردم و گذشت.
شب جمعهی همان هفته، داشتم توی راهرو قدم میزدم که صدای نجوای دعای کمیل
شیخ حسین انصاریان و به دنبال آن گریه به گوشم خورد. کنجکاو شدم که صدا از
کجاست. ردش را که گرفتم، دیدم از اتاق پرستاری است. همان پرستار خوشتیپ و
یکی دیگر مثل خودش، کنار رادیو نشسته بودند و دعای کمیل گوش میدادند و
زارزار گریه میکردند.
یکی از روزهای نزدیک عید
نوروز، جوانی که نصف چهرهاش سوخته بود و صورت خودش هم چون بچهی آبادان
بود، سیاه بود و تیره، به بخش ما آمد. خیلی با آن پرستار جور بود و با
احترام و خودمانی حرف میزد. وقتی او داشت دست من را پانسمان میکرد، جوان
هم کنار تختم بود. برایم جالب بود که بفهمم او کیست و با آن دختر چه نسبتی
دارد. به دختر گفتم:
- این یارو سیاهسوخته فامیلتونه؟
که جا خورد، ولی چون میدانست شوخی میکنم، خندید و گفت:
- نهخیر ... ولی خیلی بهم نزدیکه.
تعجب کردم. پرسیدم کیست که گفت:
- این نامزدمه.
جاخوردم. نامزد؟ آن هم با آن قیافهی داغان؟ که خود پرستار تعریف کرد:
- اون توی جنگ زخمی شده و صورتش هم بر اثر موج انفجار سوخته. بچهی
آبادانه، ولی اینجا بستری بود. اینجا کسی رو نداشت. به همین خاطر من خیلی
بهش میرسیدم. راستش یه جورایی ازش خوشم اومد. پدرم خیلی مخالف بود. اونم
میگفت که این با این قیافهی سیاه خودش اونم با سوختگی روی صورتش، آخه چی
داره که تو عاشقش شدی؟ هر جوری بود راضیشون کردم و حالا نامزد کردیم.
من که مبهوت اخلاق آن پرستار شده بودم، به کنایه گفتم:
- آخه حیف تو نیست که عاشق اون سیاهسوخته شدی؟
که اینبار ناراحت شد و با قیچی زد روی دستم و دادم را درآورد. گفت:
- دیگه قرار نیست پشت سر نامزد خوشگل من حرف بزنی ها ... اون از هر خوشگلی خوشگلتره.
-----
منبع: وبلاگ خاطرات جبهه /حمید داودآبادی
| |
|
نوشته شده توسط سامان در دوشنبه 1389/06/15 |
نظرات () |
|
|
|
 |
این خود ما هستیم که خواست خود را اجابت می کنیم |
|
|
مرتبط با :
داستان
مرد
پولداری در کابل، در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله رستورانی ساخت که در
آن موسیقی بود و رقص، و به مشتریان مشروب هم سرویس می شد.
ملای مسجد هر روز موعظه می کرد و در پایان موعظه اش دعا می کرد تا
خداوند صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی را بر این
رستوران که اخلاق مردم را فاسد می سازد، وارد کند.
یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد
و یگانه جایی که خسارت دید، همین رستوران بود که دیگر به خاکستر تبدیل گردید.
ملای مسجد روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد
خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و علاوه کرد: اگر مومن از ته دل از
خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیر دوام نکرد ...
صاحب رستوران به محکمه شکایت کرد و از ملای مسجد تاوان خسارت خواست
!
اما ملا و مومنان البته چنین ادعایی را نپذیرفتند !
قاضی هر دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب
دعوا را شنید، گلو صاف کرد و گفت : نمی دانم چه حکمی بکنم ؟!!
من سخن هر دو طرف را شنیدم :
از یک سو ملا و مومنانی قرار دارند که به تاثیر دعا و ثنا باور
ندارند !
از سوی دیگر مرد مشروب فروشی که به تاثیر دعا باور دارد …!!!
از کتاب : " پدران . فرزندان .
نوه ها "
اثر : پائولو کوئیلو.
سخن روز :
اگر
گمان می کنید که با التماس و تضرع و زاری موجب آن می شویم تا خدای متعال قانون هستی
و حیات را به میل ما تغییر دهد سخت به اشتباه رفته ایم. این خود ما هستیم که خواست
خود را اجابت می کنیم و این ضمیر ماست که اثر فکرو اندیشه ما را ظاهر و آشکار
میسازد و بر حسب تاثیری که پذیرفته پاسخ لازم را می دهد.
دکتر ژوزف مورفی
| |
|
نوشته شده توسط سامان در دوشنبه 1389/06/15 |
نظرات () |
|
|
|
 |
امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنیمت بشمار شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد ... |
|
|
مرتبط با :
داستان
روزی خانمی سخنی را بر زبان آورد كه مورد رنجش خاطر بهترین دوستش شد ، او بلافاصله
از گفته خود پشیمان شده و بدنبال راه چاره ای گشت كه بتواند دل دوستش را بدست آورده
و كدورت حاصله را برطرف كند .
او در تلاش خود برای جبران آن ، نزد پیرزن خردمند شهر شتافت و پس از شرح ماجرا ،
از وی مشورت خواست ...
پیرزن با دقت و حوصله فراوان به گفته های آن خانم گوش داد و پس از مدتی اندیشه ،
چنین گفت : تو برای جبران سخنانت لازمست كه دو كار انجام دهی و اولین آن فوق العاده
سختتر از دومیست
.
خانم جوان با شوق فراوان از او خواست كه راه حلها را برایش شرح دهد
.
پیرزن خردمند ادامه داد : امشب بهترین بالش پری را كه داری ، برداشته و سوراخی در
آن ایجاد میكنی ، سپس از خانه بیرون آمده و شروع به قدم زدن در كوچه و محلات اطراف
خانه ات میكنی و در آستانه درب منازل هر یك از همسایگان و دوستان و بستگانت كه
رسیدی ، مقداری پر از داخل بالش درآورده و به آرامی آنجا قرار میدهی .
بایستی دقت كنی كه این كار را تا قبل از طلوع آفتاب فردا صبح تمام كرده و نزد من
برگردی تا دومین مرحله را توضیح دهم ...!
خانم جوان بسرعت به سمت خانه اش شتافت و پس از اتمام كارهای روزمره خانه ، شب هنگام
شروع به انجام كار طاقت فرسائی كرد كه آن پیرزن پیشنهاد نموده بود .
او با رنج و زحمت فراوان و در دل تاریكی شهر و در هوای سرد و سوزناكی كه انگشتانش
از فرط آن ، یخ زده بودند ، توانست كارش را به انجام رسانده و درست هنگام طلوع
آفتاب به نزد آن پیرزن خردمند بازگشت ...
خانم جوان با اینكه بشدت احساس خستگی میكرد ، اما آسوده خاطر شده بود كه تلاشش به
نتیجه رسیده و با خشنودی گفت
:بالش
كاملا خالی شده است !
پیرزن پاسخ داد : حال برای انجام مرحله دوم ، بازگرد و بالش خود را مجددا از آن
پرها ، پر كن ، تا همه چیز به حالت اولش برگردد !!!
خانم جوان با سرآسیمگی گفت : اما میدونید این امر كاملا غیر ممكنه ! باد بیشتر آن
پرها را از محلی كه قرارشان داده ام ، پراكنده است ، قطعا هرچقدر هم تلاش كنم ،
دوباره همه چیز مثل اول نخواهد شد
!
پیرزن با كلامی تامل برانگیز گفت : كاملا درسته !
هرگز فراموش نكن كلماتی كه بكار میبری همچون پرهائیست كه در مسیر باد قرار میگیرند
.
آگاه باش كه فارغ از میزان صمیمیت و صداقت گفتارت ، دیگر آن سخنان به دهان
بازنخواهند گشت ، بنابراین در حضور كسانی كه به آنها عشق میورزی ، كلماتت را خوب
انتخاب كن ...
سخن روز :
امروز را برای
ابراز احساس به عزیزانت غنیمت بشمار
شاید
فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد ...
| |
|
نوشته شده توسط سامان در دوشنبه 1389/06/8 |
نظرات () |
|
|
|
 |
خدا چراغی به او داد |
|
|
مرتبط با :
داستان

روز قسمت بود ، خدا هستی را قسمت می کرد . خدا گفت : چیزی از من بخواهید هر چه که باشد شما را خواهم داد
سهم تان را از هستی طلب کنید زیرا که خداوند بسیار بخشنده است .
و
هر که آمد چیزی خواست یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن . یکی
جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد و یکی
آسمان را .
دراین
میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت : خدایا من چیز زیادی از این هستی
نمی خواهم نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی نه آسمان و
نه دریا ، تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده .
و خدا کمی نور به او داد .
نام او کرم شب تاب شد .
خدا
گفت : آن نوری که با خود دارد بزرگ است . حتی اگر به قدر ذره ای باشد . تو
حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .
و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید که این کرم کوچک ، بهترین را خواست زیرا از خدا جز خدا نباید خواست .
هزاران
سال است که او می تابد روی دامن هستی می تابد وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم
شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را
به کرمی کوچک بخشیده است .

| |
|
نوشته شده توسط سامان در پنجشنبه 1389/06/4 |
نظرات () |
|
|
|
 |
آرزوی سوم |
|
|
مرتبط با :
داستان
*********
روزی خانمی در حال بازی گلف بود که
توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده
است.
قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را
برآورده می کنم
.
زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من
یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت 10 برابر آن
را میگیرد.
زن گفت : اشکال ندارد
!
زن برای اولین آرزویش میخواست
که زیباترین زن دنیا شود
!
قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این
آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود و تمام زنان به او جذب خواهند شد
؟
زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن جهان خواهم شد و او فقط به من
نگاه میکند
!
بنابراین اجی مجی ....... و او زیباترین زن جهان شد
!
برای آرزوی دوم خود، زن میخواست که ثروتمندترین زن جهان باشد
!
قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین مرد جهان خواهد شد و او 10
برابر از تو ثروتمندتر می شود.
زن گفت اشکالی
ندارد ! چون هرچه من دارم مال
اوست و هرچه او دارد مال من است
...
بنابراین اجی مجی ....... و او
ثروتمندترین زن جهان شد
!
سپس قورباغه از آرزوی سوم زن سوال کرد و او جواب
داد
:
من دوست دارم که یک سکته قلبی خفیف بگیرم و
شوهرم...!!!
نتیجه داستان
:
زنان زرنگ هستند بنابراین با آنها
در نیفتید
!
قابل توجه خانمها
:
همین جا توقف کنید و همچنان حس
خوبی داشته باشید
!!!
.
.
.
.
.
.
قابل توجه
آقایان
:
مرد سکته قلبی، 10 برابر خفیف تر از زن خود را گرفت
!
نتیجه داستان
:
*
نکته : اگر شما زن هستید و همچنان در حال خواندن هستید فقط این را
میرساند که زن ها هیچ وقت حرف آدم را گوش نمیدهند
| |
|
نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه 1389/06/3 |
نظرات () |
|
|
|
 |
خنده تلخ سرنوشت... |
|
|
مرتبط با :
داستان
 نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدم آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود....
برو به ادامه مطلب... نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی که می شد توی دستام نگه داشتم هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام به همه لبخند می زدم آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن اصلا برام مهم نبود من همتونو دوست دارم همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من و اون حسودی می کنن و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن اون یه خوشبخت تموم عیارم به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم . من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ... ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر خودخواهم یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه یه مرد واقعی ... به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی گور بابای همه , فقط اون , بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه و می پره توی بغلم ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود باید می بردمش یه جای خلوت خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز , وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر از عشق , لبخند و آرامش عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و مهم تر از همه امید به زندگی . بیا دیگه پرنده خوشگل من .. امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند به چشمای اون . خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش از همون دور با نگاهش سلام می کرد بلند گفتم : - سلاممممم ... چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه , نمی دونستن که . توی دلم یه نفر می خوند : گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو , گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ... برام دست تکون داد من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد . - سلام . سلام عروسک من . لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم . - میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن . به خودم اومدم .. - باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ... دسته گلو دادم بهش ... - وایییییی ... چقد اینا خوشگله ... سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید . حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه داره اون وسط گمش می کنم - آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط , گلی خانوم من . خندید . - ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی نوک بینیش و گفتم : - هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته . و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد . - دنیا ... نبینم اشکاتو . - یعنی خوشحالم نباشم ؟ - چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم . دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ... - راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ... می گی الان نه ؟ یه لحظه شوکه شدم .. - آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ... یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر من و دنیا بود .. هردو نشستیم ... دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد . - خب ؟ اممم راستش ... حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم . گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم - چیزی شده ؟ نه ... فقط ... چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی دونم کی بود که از دهن من حرف زد : - با من ازدواج می کنی ؟ رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که بروز داد و بعد , لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . - دنیا.. ناراحتت کردم؟ توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا می گشتم . دسته
گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه گلاشو انتخاب کرده بودم و با
تموم عشقم به دنیا دادم از دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون . احساس خوبی نداشتم ... - دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟ دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد . کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟ نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم : - دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم . دنیا سرشو بلند کرد چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم توی چشام نگاه کرد توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود - منو ببخش ... خواهش می .. کنم ... یکه خوردم - تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا حرف نمی زنی ؟ دوباره بغضش ترکید دیگه داشتم دیوونه می شدم - من .. من .... - تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟ دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت : - من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ... سرم داغ شده بود احساس سنگینی و ضعف می کردم از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم می ترسیدم گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش فاصله بگیره سعی کردم به هیچی فکر نکنم صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد کاش همه اینا کابوس بود کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه می شد از خواب بپرم ولی همه چیز واقعی بود واقعی و تلخبا من ازدواج می کنی ؟
نشستم کنارش - به من نگاه کن... در هم ریخته و شکسته شده بود اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش - بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم واقعا چیز مهمی نباشه - نمی تونم ... نمی تونم ... صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم : - بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ .. بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه ....
نمی دونم ...
هیچی یادم نیست...
تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت سرهم و بین گریه های شدیدش گفت هیچی نمی فهمیدم انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم فلج شده بود قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من .. برای من غیر قابل تصور بود تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای من گفت صورتش بین دو تا دستام بود حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم آدمی که بی خود زنده بوده و کاش مرده بودم - من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. .. سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف صورتش آویزون شد نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت خشک کنار ایستگاه بگیرم نمی تونستم حرف بزنم احساس تهوع داشتم تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ... خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای بستم رد می شد چطور تونست این کارو با من بکنه؟ صدای دنیا از پشت سرم می اومد: -
من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با تو آشنا بشم
... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به خاطر تو تا الان زنده ام
... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم ... دوستت دارم ... و ... زیر لب گفتم : - خفه شو ...
صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ... - اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ... داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :
- خفه شو لعنتی یهو ساکت شد ... خشکش زد دستام می لرزید - تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ... نمی تونستم حرف بزنم دنیا دیگه گریه نمی کرد شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد - من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه هم مهم نیست در
یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا بردم و با تموم قدرتی که
از احساسات له شده و نفرتم برام مونده بود کوبیدم توی گوشش - تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن افتادروی زمین ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود من له شده بودم دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم و من ... تموم مدت .. با اون ... تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم گره خورده بود ... دیگه ندیدمش حتی یه بار تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت یه احساس ترس دایمی بود ترس از تموم آدما از تموم دوست داشتنا و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم بهشت موعود , همینجاست دنیایی که به هیچ کس رحم نمی کنه پر از دروغهای قشنگ و واقعیت های تلخه دنیایی که بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .
| |
|
نوشته شده توسط سامان در یکشنبه 1389/05/24 |
نظرات () |
|
|
|
 |
دعا كرد برای آنها كه دوستش ندارند |
|
|
مرتبط با :
داستان
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید كه هیچ زندگی نكرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز، تنها دو روز خط نخورده باقی بود. پریشان
شد و آشفته و عصبانی . نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد
و بد و بیراه گفت. خدا سكوت كرد. جیغ كشید و جار و جنجال راه انداخت. خدا
سكوت كرد. آسمان و زمین را به هم ریخت. خدا سكوت كرد. به پروپای فرشته ها و
انسان پیچید،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت ، خدا سكوت كرد.
دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد. خدا سكوتش را شكست و گفت: عزیزم اما یك روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و
جار و جنجال از دست دادی. تنها یك روز دیگر باقی است. بیا و لااقل این یك روز را زندگی كن.
لا به لای هق هقش گفت: اما با یك روز … با یك روز چه كار می توان كرد… خدا
گفت : آن كس كه لذت یك روز زیستن را تجربه كند، گویی كه هزار سال زیسته
است و آنكه امروزش را در نمی یابد، هزار سال هم به كارش نمی آید. و آنگاه
سهم یك روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی كن.
*** او مات و مبهموت به زندگی نگاه كرد كه در گودی دستانش می
درخشید. اما می ترسید حركت كند، می ترسید راه برود ، می ترسید زندگی از
لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد … بعد با خودش گفت : وقتی فردایی ندارم
نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد. بگذار این یك مشت زندگی را مصرف
كنم.
آن وقت شروع به دویدن كرد. زندگی را به سر و روی اش پاشید. زندگی را نوشید و
زندگی را بویید و چنان به وجد آمد كه دید می تواند تا ته دنیا بدود . می
تواند بال بزند. می تواند پا روی خوشید بگذارد. می تواند … او در آن یك روز، آسمان خراشی بنا نكرد. زمینی را مالك نشد. مقامی را
به دست نیاورد اما … اما در همان یك روز دست بر پوست درخت كشید. روی
چمن خوابید. كفش دوزكی را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید و
به آنها كه او را نمی شناختند سلام كرد و برای آنها كه دوستش نداشتند از
ته دل دعا كرد.
او در همان یك روز آشتی كرد و خندید و سبك شد. لذت برد و سرشار شد و بخشید عاشق شد و عبور كرد و تمام شد. او همان یك روز زندگی كرد ، اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند امروز او درگذشت، كسی كه هزار سال زیسته بود!
| |
|
نوشته شده توسط سامان در دوشنبه 1389/05/18 |
نظرات () |
|
|
|
 |
به خدا اعتماد کن |
|
|
مرتبط با :
داستان

مرد بر لبه پرتگاهی راه می
رفت. پایش لغزید و داشت سقوط می كرد. ناگهان با دستانش شاخه كوچـك گیاهی را
گرفت اما خیلی زود فهمید كه آن شاخه آنقدر كوچك است كه نمی تواند او را
نگه دارد.
پس سرش را بالا گرفت و فریاد زد : كسی آن بالا نیست؟
كسی گفت: من هستم.
مرد گفت: تو كی هستی.
او گفت: من خدا هستم.
مرد گفت: خدایا نجاتم بده من دارم سقوط می كنم.
خدا گفت: آیا به من اعتماد داری؟
مرد گفت: بله
خداوند گفت: پس آن شاخه درخت را رها كن.
مرد كمی سكوت كرد و فریاد زد: کس دیگری آنجا نیست؟ ؟ ؟
| |
|
نوشته شده توسط سامان در شنبه 1389/05/16 |
نظرات () |
|
|
|
 |
داستان گردنبند |
|
|
مرتبط با :
داستان

ویکتوریا دختر
زیبا و باهوش پنج ساله ای بود.
یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن
بند
مروارید بدلی افتاد که قیمتش ۱۰/۵ دلار بود، دلش بسیار آن گردن بند را می
خواست.
پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که آن گردن بند را برایش بخرد.
مادرش گفت:
خوب! این گردن بند قشنگیه، اما قیمتش زیاده، خوب چه کار می توانیم بکنیم!
من این گردن بند را برات می خرم اما شرط داره، وقتی به خانه رسیدیم، یک
لیست
مرتب از کارها که می توانی انجام شان بدهی رو بهت می دم و با انجام آن
کارها می
توانی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت چند
دلار
تحفه می ده و این می تونه کمکت کنه.
ویکتوریا قبول کرد …
او هر روز با جدیت کارهایی که برایش محول شده بود را انجام می داد و مطمئن
بود
که مادربزرگش هم برای تولدش مقداری پول هدیه می دهد.
بزودی ویکتوریا همه کارها را انجام داد و توانست بهای گردن بندش را
بپردازد.
وای که چقدر آن گردن بند را دوست داشت.
همه جا آن را به گردنش می انداخت؛ کودکستان، بستر خواب، وقـتی با مادرش
برای
کاری بیرون می رفت، تنها جایی که آن را از گردنش باز می کرد حمام بود،
چون
مادرش گفته بود ممکن است رنگش خراب شود!
پدر ویکتوریا خیلی دخترش را دوست داشت.
هر شب که ویکتوریا به بستر خواب می رفت، پدرش کنار بسترش روی صندلی مخصوصش
می
نشست و داستان دلخواه ویکتوریا را برایش می خواند.
یک شب بعد از اینکه داستان تمام شد، پدر ویکتوریا گفت:
ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!
- نه پدر، اون رو نه! اما می توانم عروسک مورد علاقه ام رو که سال پیش
برای
تولدم به من هدیه دادی رو به خودت بدم، اون عروسک قشنگیه، می توانی در
مهمانی
هات دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست …
پدرش روی او را بوسید و نوازش کرد و گفت: "شب بخیر عزیزم"
هفته بعد پدرش مجددا بعد از خواندن داستان، از ویکتوریا پرسید:
ویکتوریا ! تو من رو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! خودت می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده !!!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می توانم اسب کوچک و قشنگم رو بهت بدم، او
موهایش خیلی نرم و لطیفه، می توانی در باغ با او قدم بزنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه، مشکلی نیست …
و دوباره روی او را بوسید و گفت:
"خدا حفظت کنه دختر زیبای من، خوابهای خوب ببینی"
چند روز بعد، وقتی پدر ویکتوریا آمد تا برایش داستان بخواند، دید که
ویکتوریا
روی تخت نشسته و لب هایش می لرزد.
ویکتوریا گفت : "پدر، بیا اینجا" ، دست خود را به سمت پدرش برد، وقتی مشتش
را
باز کرد گردن بندش آنجا بود و آن را در دست پدرش گذاشت.
پدر با یک دستش آن گردن بند بدلی را گرفته بود و با دست دیگرش، از جیبش یک
قوطی
چرمی طلایی رنگ بسیار زیبا را بیرون آورد. داخل
قوطی،
یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود!!! پدرش در تمام این مدت آن را
نگهداشته
بود. او منتظر بود تا هر وقت ویکتوریا از آن گردن بند بدلی صرف نظر کرد،
آن وقت
این گردن بند اصل و زیبا را برایش هدیه بدهد.

این مسأله دقیقاً
همان کاری است که خداوند در مورد ما انجام میدهد! او منتظر می ماند تا ما
از
چیزهای بی ارزشی که در زندگی به آن ها چسبیدیم دست بکشیم، تا آنوقت گنج
واقعی
اش را به ما هدیه بدهد. این داستان سبب می شود تا درباره چیزهایی که به آن
دل
بستیم بیشتر فکر کنیم … سبب می شود، یاد چیزهایی بیفتیم که به ظاهر از
دست داده
بودیم اما خدای بزرگ، به جای آن ها، چیزهای بهتر و گرانبهاتری را به ما
ارزانی
داشته ...
زندگی را قدر بدانیم، در هر لحظه شکرگزار او باشیم
ولی
خودمان را به سکون و یکنواختی هم عادت ندهیم. چراکه زندگی جاریست و
همانگونه که
خداوند شایسته ترین نعمت ها را برای بندگانش قرار داده همواره فرصت ها و
افق
های بهتری در انتظار ماست که در سایه ی تلاش، بردباری و ایمان به آینده
تحقق
خواهد یافت.
| |
|
نوشته شده توسط سامان در چهارشنبه 1389/05/6 |
نظرات () |
|
|
|
 |
” حلقه خورشید “ |
|
|
مرتبط با :
داستان
پسرک
بیآن که بداند چرا، سنگ در تیرکمان کوچکش گذاشت و بیآن که بداند
چرا، گنجشک کوچکی را نشانه رفت. پرنده افتاد، بالهایش شکست و تنش
خونی شد. پرنده میدانست که خواهد مرد اما…
اما پیش از مردنش
مروت کرد و رازی را به پسرک گفت: تا دیگر هرگز هیچ چیزی را نیازارد.
پسرک پرنده را در دستهایش گرفته بود تا شکار تازه خود را تماشا
کند. اما پرنده شکار نبود. پرنده پیام بود. پس چشم در چشم پسرک
دوخت و گفت: کاش میدانستی که زنجیر بلندی است زندگی، که یک
حلقهاش درخت است و یک حلقهاش پرنده. یک حلقهاش انسان و یک
حلقه سنگریزه. حلقهای ماه و حلقهای خورشید.
و هر حلقه در دل
حلقهای دیگر است. و هر حلقه پارهای از زنجیر؛ و کیست که در این
حلقه نباشد و چیست که در این زنجیر نگنجد؟! و وای اگر شاخهای را
بشکنی، خورشید خواهد گریست. وای اگر سنگریزهای را ندیده بگیری، ماه
تب خواهد کرد. وای اگر پرندهای را بیازاری، انسانی خواهد مرد. زیرا
هر حلقه را که بشکنی، زنجیر را گسستهای. و تو امروز زنجیر خداوند را
پاره کردی. پرنده این را گفت و جان داد. و پسرک آنقدر گریست
تا عارف شد . .
| |
|
نوشته شده توسط سامان در یکشنبه 1389/05/3 |
نظرات () |
|
|
|
 |
مطالب پیشین |
|
|
|
| |
|
( تعداد کل صفحات:
3 ) |
1
2
3 |
|
|
|
|
 |
لوگوی ما |
|
|
|
|
 |
جستجو |
|
|
|
 |
پیوند های روزانه |
|
|
| |